در اوج زیبایی و غرور دیدمت و زیر اشعه های خورشید بر موج های ارام دریای ان روز در اغاز بلوغ و انتهای جاده ی کودکیمان دیدمت...

خیس و با لبخند مغرورت بر کرانه ی ساحل منتظرم ایستاده بودی وچشمان تلاطم زده ی در یایی ام را که با شرمی کودکانه اخته بود دیدی با هزاران رنگ و هنر کائنات بر چهره ام و دلت را باختی....

...دیدمت نگاهم را به زیر افکندم اما قلبم نه...گرم همان جا بود...
صدایم را شنیدی و گفتی عاشقم...روزها برایم داستان عاشقی خواندی...گیتار عشقت را برای من نواختی و از پیوند ابدیمان خواندی و من قلب عاشق و مهربانت را دیدم...دیدمت دانای من...دیدمت با تمام خوبی هایت دیدمت...دیدم...
در دام خیانت خود به من گرفتار شدی و دیگری تو را اسیر ناپاکی کرد که با هم از پسش برامدید و من اندوهت را دیدم و به حال تو و رویاهای از دست رفته ات گریستم....من اندوه تو را دیدم.


در رویایم زمانی که در اوج بدی ها گم بودی تو را دیدم.دیدمت که در اوج ظلمت شب های تیره برای عشق درمانده مان نواختی و خواندی ام ....عشق سوخته مان....jpg)
زمانی که با دیگری که از تنها نفرت را می شناختی در جدال بودی راه های دوباره بازپس گرفتنت را پوییدم و دوباره تو را دیدم زیر باران ...همان نزدیکی ها که هر روز رویایت را دیدم و همه را تو دیدم.....jpg)

اما داستان های عاشقانه ات را که بر پیکره ی افکارم می نگاشتی ندیدی که از خود چه اسطوره ای در درونم می سازی...
در بستر ناپاکت با دیگری اشک های تنهایی مرا و عشق غم بارمان را در کنار لذت کاذب و نکبت بارت ندیدی...
و امروز که یک بار دیگر پس از ان روز افتابی می بینی ام تنها استخوان های خرد شده ام را می بینی .این پیکر بی جان که بر اخرین باقیمانده های اسطوره اش چنگ می زند و رنگی از هزاران رنگ ان روز بر چهره ندارد.دیدی و بیزار شدی از این روح رغبت بار ...اما ندیدی که چگونه اسطوره ی درونم را اندوه گناهت شکست و این روح سر گردان را از من ساخت.دروغ نگو...لب هایت را نجنبان که زندگی دیگری ساخته ای....چشم های بی روح و خوارشده ات را می بینم...می بینم..می بینمت...چشم های بی روحت را در عمق جانت....
